مردم و یک هفته بحران
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸ : توسط : یه دختری هستم که از دید مردم خارجکی هستم تا ایرانی!

- توی یکی از خیابانهای تهران منتظر اتوبوس بودم تا به مقصد مورد نظرم برسم ، هرچی صبر کردم دیدم نه‌بابا خبری نیس! از یه آقای بغل دستیم بود پرسیدم مطمئنید مسیرشو نبستن به خاطر راهپیمایی؟!! جواب منفی داد ! بالاخره سوار یه اتوبوس شدم که غیر مستقیم برم اونجا که آقاهه اجازه نداد سوار شم! گفت بیا پایین صبر کن الان میاد ! تو دلم گفتم چقدر به کار هم کار دارن؟!! بعد از ٣ دقیقه اومد و راحت رسیدم به اون مسیر!

- برگشتن خواستم برم جای دیگه ، به راننده گفتم اون خیابونو میرید!؟ گفت بیا بالا ! نشستیم با خیال راحت تو فکر بودم دیدم راننده از آیینه نگام میکنه میگه خانوم رسیدیم میری؟ گفتم نه حال ندارم پیاده روی کنم ! از اون ور میرم! حال داشتم بنشینم دیرتر برسم مقصد ولی پیاده و گرما را تحمل نکنم! بالاخره آخر خط رسید . فهمیدم مسیرم کلی پیاده روی داره خواستم پیاده شم راننده نذاشت تا منو برسونه اون طرف خیابون  !  خیلی لذت بردم راحت رسیدم به مقصد به خصوص وقتی که پول را حساب نکرد ! احتمالاً فهمیده بود که ناشنوا هستم و از قانون معلولین خبر داشت!

- مامان زنگ زده بود به موبایلم یه طرفه باهاش حرف زدم ولی مث اینکه خوب صدا نمیرفت ! بعد از چن بار زنگ زدن مامان ، گوشی دادم به یه دختر رهگذر و ازش خواستم بامامان صحبت کنه! شاخاش سبز شده بود تا دلیلمو بهش گفتم ؛ فوری کمکم کرد! مثلاً این روزها پیامک‌ها قطعه ! برای امثال ما خیلی حیاتیه!

- توی خیابون یه فردی مزاحمم شده بود مثل سایه همراهم بود ! میخواستم از دسش رها شم ، حوصله حرف زدن باهاش هم نداشتم ! در کمال خونسردی خواستم سوار تاکسی شم دیدم داره باهام سوار میشه ! بیخیالش شدم و به خانومی گفتم شما سوار نمیشید؟!! لطفا کمکم کنید بیایید باهم سوار شیم من یک مزاحم دارم!

 

برام جالب بود توی جامعه‌ای که مردم امید ندارن به آینده‌اشون ولی کمک می‌کنن!